فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

295

چهارده رساله ( فارسى )

و ميگريست و ميگفت ما احسن ما قال اخونا الحلاج رحمه الله . بذلك سر طال عنك اكتنامه * و لاح صبح كنت انت ظلامه و انت حجاب القلب عن سر غيبه * و لولاك لم يطبع عليك ختامه و جاء حديث لا يمل سماعه * ستنهى الينا نثره و نظامه و من نيز در اين معنى دو بيتى گفته‌ام يك‌چند بتقليد گزيدم خود را * ناديده همى نام شنيدم خود را در خود بودم از آن نديدم خود را * از خود چو يرون شدم بديدم خود را و شنيدم كه شيخ ابو سعيد ابو الخير قدس اللّه روحه در واقعه ديد كه برخيز و نزد شيخ ابو الحسن خرقانى شو و امانتى كه به دو سپرده‌ايم بستان شيخ ابو سعيد برخاست و به خدمت شيخ ابو الحسن خرقانى رفت چون چشم ابو الحسن به روى او افتاد گفت بابا امانتى كه ترا بر من است آنست كه بدانى صوفى از گل نيست شيخ ابو سعيد چون اين بشنيد خدمت كرد و بازگشت و چندان جهد كرد كه آن صوفى را كه از گل نيست بديد و همه روزى گفتى الصوفى مع الله بلا مكان و آنچه شيخ حسين منصور حلاج ميگويد هم درين معنى است . هيكلى الجسم نورىّ الصميم * صمدىّ الذات ديّان عليم عاد بالأرواح الى اربابها * بقى الهيكل فى الترب رميم و آنچه با يزيد قدّس روحه ميگفت طلبت ذاتى فى الكونين فما وجدتها و ديگر آنچه ميگفت انسلخت من جلدى فرايت من انا وهم در اين معنى است كه چكنم سنائى خوش ميگويد . تو بگوهر و راى هر دو جهانى * چكنم قدر خود نميدانى و آنچه بزرگى از بزرگان بدين اشاره مىكند انها شعلة ملكوتيّة لاهوتيّة و آنچه حضرت امير المؤمنين ( ع ) ميگويد ما قلعت باب خيبر بقوّة جسمانيّه . بل قلعتها بقوة الهيّة هم درين معنى است اكنون بدانك اينهمه كه بر شمرديم توئى و حقيقت تو باشد و تو